ریگی را بهتر بشناسید.......

  • تصاویر ریگی ساعاتی بعد از دستگیری 


  • از موزفروشی تا تروریست شدن
  • 5 کلاس بیشتر درس نخواندم. بعد از آن مشغول کار شدم. در چهار راه رسولی
  • زاهدان یک مغازه اجاره کردم و شروع به فروختن لوازم آرایشی کردم. در
  • گوشه‌ای از مغازه‌ام هم انبه و موز می‌فروختم.
  • این را عبد‌الحمید برادر 30ساله عبدالمالک و یکی از مسئولان اصلی گروهک
  • ریگی می‌گوید.
  • وقتی برگشت با خود شعار باز پس‌گیری حقوق افراد بلوچ و اهل تسنن را آورده
  • بود و به این ترتیب شروع به تشکیل یک گروه کوچک کرد
  • ما خانواده پرجمعیتی بودیم. 6 خواهر و 6 برادر، که 2 تا از برادر‌انم در
  • عملیات‌‌های تروریستی‌ای که انجام می‌دادیم کشته شدند، عبدالستار در یک سرقت
  • مسلحانه کشته شد و عبدالغفور( برادر کوچکمان) هم در یک حمله انتحاری به
  • پاسگاه سراوان کشته شد.
  • به غیر از عملیات‌های تروریستی‌ای که انجام داده‌ای، یکی از مهم‌ترین
  • موضوعاتی که درباره تو مطرح است قتل همسرت (فائزه) است. چرا این زن
  • بیگناه را که یک پسر و 2 دختر دوقلو از او داری، به قتل رساندی؟
    8
  •  سال پیش زمانی که همسرم همراه خانواده‌اش برای خرید از تهران به زاهدان
  • آمده بودند. چند جوان مزاحم آنها شدند، اما من مانع شدم و همسرم و خانواده‌اش
  • را به مغازه‌ام دعوت کردم. به این ترتیب با خانواده او آشنا شدم، بعد از مدتی
  • وقتی به تهران رفتم، سری به مغازه ناپدری فائزه( همسرم) زدم و بدون آنکه
  • بگویم که قبلا ازدواج کرده‌ام او را خواستگاری کردم و بعداً ازدواج کردیم. بعد
  • از مدتی تصمیم گرفتم به گروه عبدالمالک ملحق شوم.
  • به پاکستان رفتم و در آنجا برادرم گفت بهتر است همسر و فرزندانم هم به پاکستان
  • بیایند تا با هم زندگی کنیم. برای همین با خانواده ‌ همسرم تماس گرفتم و به دروغ
  • گفتم که در زاهدان هستم و خواستم همسر و فرزندانم را به آنجا بفرستند. وقتی
  • آنها قبول کردند چند روز بعد شهاب، برادر 21ساله فائزه، آنها را به زاهدان
  • آورد.
  • وقتی فائزه و برادرش به زاهدان رسیدند، با شهاب تماس گرفتم و او را به همراه
  • همسر و فرزندانم به پاکستان کشاندم و آنها را هم پیش خودمان نگه داشتیم. بعد از
  • ملحق شدن آنها به ما همه چیز عوض شد. چون عبدالمالک برای آنکه به اهداف
  • خودش برسد همه گروهش را شست‌وشوی مغزی داده بود و جنگ بین مسلمانان
  • شیعه و سنی راه انداخته بود تا با این حربه بر افرادش حکومت کند.
  • اما اعضای گروه از او می‌پرسیدند پس چرا همسر و برادر همسرت، با اینکه
  • شیعه هستند پیش ما هستند. از همان زمان بود که جو بدی در بین اعضای گروه
  • به‌وجود آمد و کم‌کم اوضاع از کنترل خارج شد. عبدالمالک برای اینکه از
  • شعارهایی که به اعضای گروهک داده بود کوتاه نیاید به شهاب تهمت خبرچینی
  • زد و به دور از چشم فائزه دادگاهی تشکیل داد و او را محکوم به مرگ کرد.
  • بعد هم شهاب را سر برید و فیلمی را که از این ماجرا تهیه کرده بود در اینترنت
  • پخش کرد. اما برادر همسرم بیگناه بود. بعد از این ماجرا چند بار تصمیم گرفتم
  • همراه همسر و بچه‌هایم گروهک را ترک کنم اما نشد. مدتی بعد وقتی که برای
  • عملیات تروریستی تاسوکی، به ایران رفته بودم فائزه به‌طور اتفاقی فیلم کشتن
  • برادرش را دید. او بعد از دیدن فیلم قتل برادرش آنقدر عصبانی شده بود که گفته
  • بود عبدالمالک را می‌کشد.
  • وقتی از عملیات تاسوکی برگشتم و متوجه ماجرا شدم با عبدالمالک صحبت
  • کردم، اما او می‌گفت همسرت همه ماجرا را فهمیده است و چاره‌ای جز کشتن او
  • نداریم. به همین دلیل دستور داد او را بکشم. آنقدر حرف‌های برادرم رویم تاثیر
  • گذاشته بود که قبول کردم و همسر بیگناهم را وقتی در خواب بود با شلیک گلوله
  • کشتم.
  • او می‌گفت همسرت همه ماجرا را فهمیده است و چاره‌ای جز کشتن او نداریم
  • این وحشتناک‌ترین صحنه‌ای بود که در تمام عمرم دیده بودم. من او را دوست
  • داشتم اما مگر می‌‌شد از فرمان عبدالمالک سرباز زد. بعد از این حادثه هر شب
  • صحنه قتل همسرم جلوی چشمانم است و مدام کابوس می‌‌بینم. تنها آرزویم این
  • است که او مرا ببخشد.
  • چطور وارد گروهک برادرت شدی؟
  • سال 1384 در حالی که به‌دلیل قاچاق مواد‌مخدر، پلیس ایران در تعقیبم بود، به
  • سراغ عبدالمالک که در مرزهای افغانستان و پاکستان پنهان شده بود رفتم.
  • می‌خواستم تا زمانی که آب‌ها از آسیاب بیفتد نزد او بمانم اما وقتی پایم به آنجا
  • بازشد تحت‌تأثیر حرف‌های عبدالمجید که بعد از به راه انداختن گروهک
  • تروریستی خودش را عبدالمالک نامید، قرار گرفتم و کم کم نظرات او را قبول
  • کردم.
  • عبدالمالک چه نظراتی داشت؟
  • او تا کلاس اول راهنمایی بیشتر درس نخوانده
/ 0 نظر / 18 بازدید